روزي از ايام زيباي بهار
چون نسيم آمد زسوي كوي يار
با زبان طعنه گفتا اي رفيق
دل بكن با ياد يار خود رقيق
از رفيق خود چهها داري خبر؟
از نسيم كوي او فيضي ببر
رفتي و از ياد او غافل شدي
چون زميني خشك و بي حاصل شدي
پس چه شد آن عهد دوران قديم
كه بماني تا ابد بهرش نديم
پس كجا رفت آن همه راز و نياز
از تو خواهش از حبيبان تو ناز
بر لبانت چون نباشد ذكر دوست
گويم او ديگر نباشد فكر دوست
با كلامي حاكي از عشق و صفا
گفتم اي پيغام يار باوفا
تو براي جان من بودي طبيب
چون تو بودي حامل عطر حبيب
جان من ليكن نمودي در عذاب
از سخنهايي كه گفتي ناصواب
كي شدم غافل ز ذكر يا صديق
در دلم چون حك بود نام رفيق
قلب من دارد به هر ضربه پيام
عاشقم بر روي يار خوش مرام
دل كند با ياد يار خود خروش
گرچه باشد اين زبان اكنون خموش
چون به پايان آمد اين گفت و شنود
با خودم گفتم كه غم بايد زدود
ميشوم اكنون به سوي كوي دوست
تا ببينم مه جمال روي دوست
ميروم اكنون به سوي مركزي
بهر ديداري ز يار درگزي
با چنين عزمي كه باشد منقبه
رفتم و داخل شدم در مكتبه
كشوري ديدم ز دنيا بينياز
با محيطي ساكت و پر رمز و راز
قطعهاي از عرش ربالعالمين
كه فتاده گوئي اكنون بر زمين
معدن تاريخ افكار بشر
كه در آن باشد ز خير و هم ز شر
ساحت راز و نياز اوليا
معبد و شكرانه گاه اصفيا
مركز علم و معلم پروري
كه كند بر هر مكاني سروري
مسكن دانش پژوهان شهير
مرجع مردان عامي و امير
منزل خودسازي و خودباوري
جاي خلق دانش و نوآوري
لولياني شوخ و شاد و با نشاط
بهر خدمت كردهاند آنجا بساط
الغرض دنبال منصور جوان
پرس و جو كردم ز اين و هم ز آن
چون نديدم رد پايي من از او
گشتم آخر نااميد از جست و جو
با دلي زار و غمين و نا اميد
گوشة كنجي رها گشتم وحيد
ناگهان ديدم جمالي دلربا
ميكشد جان را چو يك آهن ربا
چهرهاي نوراني و بس با صفا
از براي جان بي تابم شفا
مردي از مردان اهل علم و دين
كه بود دل پاك و دور از هر چه كين
گوهري كمياب و دري در صدف
كه نكرده خودنمايي را هدف
خنده روئي صاحب اخلاق پاك
كه كند او سروري بر اهل خاك
گوشهگيري از اميران سخن
كه ز دو نان جهان ديده محن
پيش او رفتم كه تا گويم كلام
پيش دستي كرد بر من در سلام
با نكوخلقي بگفتا اي جوان
شعر تو باشد چه دلچسب و روان
چه نكو گفتي ز استادان خود
مدح نيكوكردي از ياران خود
آفرين و مرحبا بر ذوق تو
ريشه دارد اين سخن در شوق تو
بعد از آن اظهار لطف بيكران
من گرفتم شعري از او ارمغان
نكتهها ديدم در آن ابيات ناب
منفعتآور براي پير و شاب
آن زرهساز جوان اهل قال
كه رفاقت ميكند با اهل حال
داده در اين شعر خود او با شتاب
مثنوي خاكساري را جواب
محمد زرهساز (م – نگاه)